مرتضى راوندى

434

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

تعاليم اجتماعى ناصر خسرو ز دانش زنده مانى جاودانى * ز نادانى نيابى زندگانى جهالت ظلمت جان و جهانست * بَرِ اهل دل اين معنى عيانست چو عهدى با كسى كردى بجا آر * كه ايمانست عهد ، از خويش مگذار خرد بهتر بود از زر كه دارى * كه در زر ، كس نبيند هوشيارى ترا پيرايه از دانش پديد است * كه باب خُلد را دانش كليد است بزرگى جز به دانايى مپندار * كه نادان همچو خاكِ راه شد خوار خردمند از تواضع مايه گيرد * بزرگى از كرم پيرايه گيرد چو پيش جاهلى نعمت نهى تو * چو تيغى شد كه با ديوى دهى تو نيابد مرد جاهل در جهان كام * ندارد بوى و لذت ميوهء خام مكن باور سُخَنهاى شنيده * شنيده كى بود هرگز چو ديده اگر با ديده‌اى ، ناديده مشنو * تو برهان خواه و بر تقليد مگرو از كتاب روشنايىنامه ناصر خسرو ، قرنها قبل از دكارت از عقل و استدلال سخن گفت و با تعبّد و تقليد به مبارزه برخاست : چگوئى كاين روايت مىكند زان * زبير از خالد و خالد ز عُثمان درى بر تو نخواهد زين گشودن * نه معنى خواهدت زين رخ نمودن سراسر پر ز تمثال است تنزيل * تو زو تفسير خواندستى نه تاويل صدف دارى تو گفتى ترك گوهر * عَرَض ديدى نكردى ياد جوهر طلب كن اصل برهان و دلايل * كزو روشن شود رمز اوايل نشايد شد باندك مايه راضى * كه دارى ياد ، قول اهل ماضى تو كور و رَهنماىِ تو دليلست * چو باشد بىدليل اعمى ذليلست دليلست حُجّتِ چون و چرا كن * نخست از مرتبه رخ سوى ما كن سخن كم گوى و بس كن زين خرافات * مقامات اصل دارد نه مقالات چنان دان گر هزاران سال گوئى * گهر هرگز نيابى تا نجوئى